تبلیغات
نشانه های ظهور امام عصر(عج)

           نشانه های ظهور امام عصر(عج)
                                        
قالب وبلاگ
نظر سنجی
بازدید کننده محترم شما بیشتر به چه نوع مطالبی نیاز دارید؟






حمایت می کنیمــ...
 

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید


پسرم، تا وقت معلوم داخل شو.

آنگاه آن حضرت(ع) داخل خانه شدند و من به ایشان می‌نگریستم سپس به من فرمودند:
یعقوب به داخل خانه برو.
داخل خانه شدم ولی كسی را آنجا ندیدم.

 اقامة نماز توسط امام(ع) و خبر دادن از درون همیان
ابوالادیان می‌گوید، من خدمتكار امام عسكری(ع) بودم و نامه‌های آن حضرت را به شهرها می‌بردم و در آن بیماری كه منجر به شهادت ایشان شد، نامه‌هایی نوشتند و به من فرمودند:
آنها را به مدائن برسان. تو چهارده روز، اینجا نخواهی بود و روز پانزدهم كه وارد سامرا شوی، از سرای من صدای واویلا خواهی شنید و مرا در مغتسل خواهی یافت.
عرضه داشتم:
سرورم، وقتی كه این امر واقع شود، امام و جانشین پس از شما چه كسی خواهد بود؟ آن حضرت(ع) فرمودند:
هر كس پاسخ نامه‌های مرا از تو مطالبه كند، او قائم پس از من خواهد بود.
عرض كردم: دیگر چه؟
فرمودند:
كسی كه بر من اقامة نماز كند، او قائم پس از من خواهد بود.
عرض كردم: دیگر چه؟
فرمودند:
كسی كه خبر دهد در آن همیان چیست او قائم پس از من خواهد بود.
و هیبتشان مانع آن شد كه بپرسم در آن همیان چیست؟

نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را بازگرفتم و همان طور كه فرموده بودند روز پانزدهم وارد سامرا شدم، و به ناگاه بانگ شیون را از منزل امام(ع) شنیدم و آن حضرت را بر مغتسل یافتم و برادرشان جعفر بن علی را داخل منزل دیدم كه شیعیان، وی را بر مرگ برادر، تسلیت و بر امامت تبریك می‌گفتند؛ پس با خود گفتم: اگر این شخص امام است كه امامت باطل خواهد بود، زیرا می‌دانستم كه او شراب می‌نوشد و درون كاخ، قمار می‌كند و تار می‌زند. پیش رفتم و تبریك و تسلیت گفتم، ولی او چیزی از من نپرسید. سپس «عقید» یكی از خدمتكاران، بیرون آمد و گفت: سرورم، برادرت كفن شده است، برخیز و بر وی نماز گزار. جعفر داخل شد و برخی از شیعیان مانند «سمان» و «حسن‌بن علی» -كه به دست معتصم به شهادت رسید و معروف به «سلمه» بود ـ در اطراف وی بودند.
همین كه وارد منزل شدیم، امام عسكری(ع) را كفن شده در تابوت دیدم و جعفر پیش رفت تا بر برادرش نماز گزارد، اما چون خواست تكبیر بگوید، كودكی گندمگون با گیسوانی مجعد و دندان‌هایی پیوسته، بیرون آمد و ردای جعفر را گرفت و گفت:
ای عمو! كنار برو كه من بر نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.
جعفر با چهره‌ای رنگ پریده و زرد، عقب رفت. آن كودك، پیش آمد و بر امام(ع) نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرشان به خاك سپرده شدند؛ سپس به من فرمود:
ای بصری، جواب آن نامه‌هایی را كه همراه توست بیاور.
آنها را به او دادم و با خود گفتم این دو نشانه، باقی می‌ماند همیان. سپس نزد جعفر رفتم و در حالی كه آه می‌كشید«حاجز وشا» به او گفت: سرورم، آن كودك كیست تا او را به دربار معرفی كنیم، جعفر گفت: به خدا سوگند، نه هرگز او را دیده‌ام و نه می‌شناسم.
ما نشسته بودیم كه گروهی از اهالی قم آمدند و از حال امام عسكری(ع) پرسش كردند و فهمیدند كه درگذشته‌اند آنگاه پرسیدند: به چه كسی باید تسلیت بگوییم؟ مردم به جعفر اشاره كردند. پس آنان بر او سلام كردند و تسلیت و تبریك دادند، و گفتند: همراه ما نامه‌ها و اموالی است، بگو آن نامه‌ها متعلق به چه كسانی است، و اموال چقدر است؟جعفر در حالی كه جامه‌هایش را می‌تكاند، برخاست و گفت: آیا از ما علم غیب می‌خواهید؟
راوی می‌گوید، خادمی از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‌های فلانی و فلانی و همیانی با هزار دینار، كه نقش ده دینار آن محو شده همراه شماست. آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را برای گرفتن اینها فرستاده همو امام می باشد. جعفر نزد معتمد عباسی رفت و ماجرای آن كودك را گزارش داد، و خلیفه مأموران خود را فرستاد و «صقیل» (نرجس خاتون) را گرفتند و از وی مطالبة آن كودك را كردند؛ صقیل منكر شد و مدعی شد كه باردار است تا به این وسیله كودك را از نظر آنها مخفی سازد. او را به «ابن الشوارب» قاضی سپردند و به دلیل مرگ ناگهانی «عبید‌الله بن یحیی بن خاقان» و نیز شورش «صاحب زنج» در بصره، از او غافل شدند و او توانست از دست آنها بگریزد.

 شكست كید فرستادگان خلیفه و رعب آنان
رشیق صاحب مادرای می‌گوید: معتضد عباسی شخصی را به سوی ما، كه سه نفر بودیم، فرستاد و به ما فرمان داد كه هر یك از ما بر اسبی نشسته و اسبی دیگر را همراه خود ببریم، و به آرامی خارج شویم و چیزی غیر از قالیچه‌ای كه بر زین اسب می‌گذاریم، همراهمان نباشد و به ما گفت به سامرا بروید و محله و خانه‌ای را برای ما مشخص كرد و گفت: وقتی داخل خانه شدید، بر در آن خادمی سیاه را خواهید یافت، پس به داخل خانه هجوم برید و هر كس را دیدید سرش را برایم بیاورید.
وارد سامرا شدیم و آنجا را مطابق آنچه توصیف كرده بود، یافتیم. در دالان خانه، خادمی سیاه، مشغول بافتن چیزی كه در دست داشت، بود؛ من از او راجع به خانه و این كه چه كسی در آن است پرسیدم. اما به خدا، توجهی به ما نكرد و به حضور ما اهمیتی نداد، سپس همان طور كه مأموریت داشتیم، به داخل خانه هجوم بردیم، و خانه‌ای را مانند كاخ یافتیم كه مقابل آن، پرده‌ای آویخته بود و من مجلل‌تر از آن را ندیده بودم. گویا در آن وقت كسی درون خانه نبود. پرده را كنار زدیم، خانه‌ای بزرگ بود كه گویا دریایی در وسط آن قرار داشت و در دورترین نقطة خانه حصیری بود كه دانستیم بر روی آب قرار دارد و بر روی آن مردی با نیكوترین منظر در حال نماز گزاردن بود، كه به ما و هیچ یك از وسایلمان، توجهی نكرد.
احمد بن عبدالله جلو رفت تا پای به درون خانه بگذارد، اما به درون آب افتاد و شروع به دست و پا زدن كرد تا آنكه دستم را به سویش دراز كردم و او را نجات دادم، و از هوش رفت و ساعتی چنان بود. پس از او همراه دیگر من آن عمل را تكرار كرد و مثل همان بلا به سر او در آمد و من مبهوت شدم.
به صاحب خانه گفتم: از خداوند و از شما عذر می‌خواهم، به خدا سوگند ندانستم كه چه خبر است و من به سوی چه كسی آمده‌ام و به سوی خدا توبه می‌كنم، و او به چیزی از آنچه گفتم، توجهی نكرد و ما بازگشتیم؛ در حالی كه معتضد در انتظارمان بود و به نگهبانان دستور داده بود كه هر وقت رسیدیم، وارد شویم.
پاسی از شب گذشته، بر او وارد شدیم. از ما راجع به آن موضوع سؤال كرد و آنچه را مشاهده كرده بودیم به او بازگفتیم، پس گفت: وای بر شما، آیا با كسی قبل از من، برخورد كردید؟ گفتیم: نه. سوگند محكمی یاد كرد كه اگر خبر این ماجرا [خارج از جمع ما] منتشر شود، گردن‌هایمان را بزند. و ما جرئت بیان آن را تا پس از مرگ وی نداشتیم.

 ریگ‌هایی كه به عنایت امام(ع) طلا شد
شخصی از اهل مدائن می‌گوید: به همراه رفیقم به حج رفته بودم، چون به موقف عرفات رسیدیم، جوانی را دیدم كه نشسته، لنگ و روپوشی در بر و نعلین زردی به پا دارد. لنگ و روپوش او به نظر من 150 دینار ارزش داشت، و اثر سفر در او نبود. گدایی نزد ما آمد، و ما او را رد كردیم، سپس نزد آن جوان رفت و درخواست كرد، جوان چیزی از زمین برداشت و به او داد. گدا او را دعا كرد، سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد.
ما نزد آن گدا رفتیم و به او گفتیم، او به تو چه عطا كرد؟گدا ریگ طلایی دندانه‌داری را نشان داد كه قریب به بیست مثقال بود. من به رفیقم گفتم: آن حضرت مولای ما بود ولی ما ندانستیم، آنگاه به جستجویش برخاستیم و تمام موقف را گردش كردیم ولی ردّی از امام(ع) به دست نیاوردیم. آنگاه از گروهی كه اهل مكه و مدینه بودند، راجع به ایشان پرسیدیم، گفتند: جوانی است علوی كه هر سال پیاده به حج می‌آید.

 فائز گشتن غانم هندی پس از شیعه شدن به لقای امام(ع)
ابوسعید غانم هندی می‌گوید: من در یكی از شهرهای هندوستان كه به «كشمیر داخله» معروف است ساكن بودم و رفقایی داشتم كه كرسی‌نشین دست راست سلطان بودند. آنها 40 مرد بودند و همگی چهار كتاب معروف: تورات، انجیل، زبور و صحف را مطالعه می‌كردند. من و آنها بین مردم قضاوت می‌كردیم و مسائل دینیشان را به آنها تعلیم، و راجع به حلال و حرامشان فتوی می‌دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور به ما روی می‌آوردند. روزی، نام رسول خدا را مطرح كردیم و گفتیم: ما از وضع این پیامبر كه نامش در كتاب هایمان آمده است اطلاعی نداریم، و لازم است در این باره جستجو كنیم و به دنبالش برویم. همگی رأی دادند و توافق كردند كه من خارج شوم و در جستجوی این امر باشم، لذا از كشمیر بیرون آمدم و پول بسیاری همراه داشتم. 12 ماه راه رفتم تا نزدیك كابل رسیدم. مردمی ترك، راه را بر من گرفتند و پولم را ردند و جراحات سختی به من وارد ساخته، مرا به شهر كابل بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا شنید، مرا به شهر بلخ فرستاد و سلطان بلخ در آن زمان، «داود بن عباس بن ابی اسود» بود. دربارة من به او خبر دادند كه من از هندوستان، به جستجوی دین، بیرون آمده و زبان فارسی را آموخته‌ام و با فقها و متكلمین مباحثه كرده‌ام.
داود ابن عباس به دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه كنند. من به آنها گفتم: من از شهر خود خارج شده، و در جستجوی پیغمبری می‌باشم كه نامش را در كتاب‌ها دیده‌ام. گفتند: او كیست و نامش چیست؟ گفتم: محمد[ص] است. گفتند: او پیغمبر ماست كه تو در جستجویش هستی، سپس شریعت او را از آنها پرسیدم و آنها مرا آگاه ساختند.
به آنها گفتم: من می‌دانم كه محمد[ص]، پیغمبر است ولی نمی‌دانم آیا او همان كسی است كه شما معرفیش می‌كنید یا نه؟ شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش بروم و از نشانه‌ها و دلایلی كه می‌دانم بپرسم، اگر همان كس بود كه او را می‌جویم، به او ایمان می‌آورم. گفتند: آن حضرت(ص) رحلت فرموده است. گفتم: جانشین وی و وصی او كیست؟ گفتند: ابوبكر است. گفتم: این كنیه او است، نامش را بگویید، گفتند: «عبدالله بن عثمان» و او را به قریش منسوب ساختند. گفتم: نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید. آنها نسب او را گفتند، گفتم: این شخص، آن كسی كه من می‌جویم نیست. كسی كه من در طلبش هستم، جانشین او، برادر دینی و پسرعموی نسبی او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان) اوست، و آن پیغمبر را در روی زمین، نسلی جز فرزندان مردی كه خلیفة اوست، نمی‌باشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: ای امیر، این مرد از شرك بیرون آمده و به سوی كفر رفته و خون او حلال است.
من به آنها گفتم: ای مردم، من برای خود دینی دارم كه به آن گرویده‌ام و تا محكم‌تر از آن را نیابم، از آن دست برندارم، من اوصاف این مرد را در كتاب‌هایی كه خدا بر پیغمبرانش نازل كرده، دیده‌ام و از كشور هندوستان و عزتی كه در آنجا داشتم، برای جستجوی او بیرون آمده‌ام، و چون از پیغمبری كه شما برایم تعریف نمودید، تجسس كردم دیدم او آن پیامبری كه در كتاب‌ها معرفی كرده‌اند نیست، از من دست بردارید.
حاكم نزد مردی فرستاد كه نامش «حسین بن اشكیب» بود و او را حاضر كردند، آنگاه گفت: با این مرد هندی مباحثه كن. حسین گفت: خدا اصلاحت كند. در این مجلس فقها و دانشمندانی هستند كه برای مباحثه با او از من داناتر و بیناترند، گفت: هر چه من می‌گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانی نما.
پس از آنكه با حسین بن شكیب مباحثه كردم گفت: كسی را كه تو در جستجویش هستی همان پیغمبری است كه اینها معرفی كردند، ولی موضوع جانشین چنان كه اینها گفته‌اند، نیست. این پیغمبر نامش «محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب» است و وصی و جانشین او «علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب» شوهر فاطمه ـ دختر محمد ـ و پدر حسن و حسین، نوادگان محمد(ع) می‌باشد.
غانم می‌گوید: من گفتم: الله اكبر، این همان كسی است كه من در جستجویش هستم. سپس به سوی داود بن عباس بازگشتم و گفتم: ای امیر، آنچه را می‌جستم پیدا كردم. و من گواهی می‌دهم كه معبودی جز خدا نیست و محمد[ص] رسول اوست. او با من خوشرفتاری و احسان كرد و به حسین گفت: از او دلجویی كن.
من به سوی او رفتم و با او انس گرفتم، او نیز نماز و روزه و فرایضی را كه مورد نیازم بود، به من تعلیم نمود. به او گفتم: ما در كتاب‌های خود می‌خوانیم كه محمد[ص] آخرین پیامبر بوده و پس از او پیامبری نمی‌آید و امر رهبری بعد از او با وصی و وارث و جانشین بعد از اوست، سپس با وصی پس ازوصی دیگر، و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاری است تا دنیا تمام شود. پس وصی محمد كیست؟ گفت: حسن و بعد از او حسین، فرزندان محمد[ص] اند، آنگاه امر وصیت را كشید تا به صاحب‌الزمان(ع) رسید، سپس مرا از غیبت امام و ستم‌های بنی عباس آگاه ساخت. از آن هنگام، من مقصودی جز جستجوی صاحب‌الزمان(ع) نداشته‌ام.
عامری می‌گوید: غانم سپس به قم آمد و در سال 264 قمری از همراهان اصحاب ما (شیعیان) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقی از اهل هند همراه او بود.
عامری می‌گوید، غانم به من گفت: من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم، و رفتم تا به عباسیه15رسیدم، مهیای نماز شدم و نماز گزاردم و به آنچه در جستجویش بودم می‌اندیشیدم كه ناگاه شخصی نزد من آمد و گفت: تو فلانی هستی؟ و اسم هندی مرا گفت، گفتم: آری، گفت: آقایت تو را می‌خواند، آن حضرت را اجابت كن.
همراهش رهسپار شدم و او مدام مرا از این كوچه به آن كوچه می‌برد تا به خانه و باغی رسید، امام(ع) را دیدم كه آنجا نشسته‌اند، و به لغت هندی به من فرمودند:
خوش آمدی، فلانی. حالت چطور است؟ و فلانی‌ها كه از آنها جدا شدی چگونه بودند؟
و تا چهل نفر از اسم های آنان را برشمردند و از یك یك آنها احوال پرسی نمودند، سپس از آنچه در میان ما گذاشته بود، خبر دادند و تمام این سخنان به لغت هندی بود. آنگاه فرمودند:
می‌خواستی با اهل قم حج گزاری؟
عرض كردم: آری، سرورم.
فرمودند:
امسال برگرد و با آنها حج مگزار و سال آینده حج بگزار.
سپس كیسه پولی را كه مقابلشان بود، به من دادند و فرمودند:
این را خرج كن، و در بغداد، نزد فلانی ـ كه نامش را بردند ـ مرو، و به او هیچ مگو.
عامری می‌گوید، او سپس نزد ما، به قم، آمد و پس از این فوز عظیم (نائل گشتن به دیدار امام(ع)) به ما خبر داد كه رفقای ما از عقبه برگشته‌اند، و غانم به طرف خراسان رفته است. چون سال آینده شد، به حج رفت و هدیه‌ای از خراسان برای ما فرستاد و مدتی در آنجا بود و سپس وفات یافت. خدایش او را بیامرزاد.

زایل شدن تردید و انتصاب مهزیار به نمایندگی امام(ع)
محمد بن ابراهیم بن مهزیار می‌گوید: پس از وفات حضرت ابا محمد، امام عسكری(ع) (دربارة جانشین آن امام) به شك افتادم و نزد پدرم اموال بسیاری (متعلق به امام(ع)) گرد آمده بود كه وی آنها را برداشت و به كشتی نشست، من هم دنبال او رفتم، او را تب سختی گرفت و گفت: پسر جان! مرا بازگردان كه این بیماری مرگ است. آنگاه گفت: دربارة این اموال از خدا بترس و به من وصیت نمود و سپس وفات پیدا كرد.
من با خود گفتم: پدر من كسی نیست كه وصیت نابجا كند، من این اموال را به عراق می‌برم و در آنجا خانه‌ای در بالای شط اجاره می‌كنم و مقصودم را با كسی در میان نمی گذارم، اگر موضوع همان طور كه دربارة امام عسكری(ع) بود، برایم روشن شد، اموال را به او می‌دهم وگرنه آنها را مصرف می‌كنم و مدتی با آنها خوش می‌گذرانم.
وارد عراق شدم و منزلی در بالای شط اجاره كردم و چند روزی آنجا بودم. ناگاه فرستاده‌ای آمد و توقیع مباركی همراه داشت، كه در آن آمده بود: ای محمد! تو چنین و چنان ظروفی، همراه داری؛ تا آنجا كه همة اموالی را كه همراه من بود و خودم هم به تفصیل نمی‌دانستم، برایم شرح داد. آنها را تسلیم نمودم و همراهش فرستادم و چند روز دیگر آنجا ماندم، اما كسی به سویم نیامد. پس از آنكه اندوهگین شده بودم، توقیع مباركی به دستم رسید كه طی آن فرموده بودند:
تو را به جای پدرت به [نیابت خویش] منصوب ساختیم، خدا را شاكر باش.


 صدور توقیع غیبی به حسن بن نضر و رسیدن اموال شیعیان به دست امام(ع)
حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتی دیگر بعد از وفات حضرت امام عسكری(ع) درباره وجوه آن حضرت، كه در دست وكلایشان قرار داشت، با یكدیگر سخن می‌گفتند [كه آنها را چه باید كرد؟] و از راه چاره جستجو می كردند. [تا وصی آن حضرت را بیابند.]
حسن بن نضر نزد ابی صدام آمد و گفت: من می‌خواهم حج گزارم. ابو صدام گفت: امسال آن را به تأخیر انداز. حسن گفت: از خواب های [آشفته ای] كه می بینم، می‌ترسم، و ناچار باید بروم. سپس (دربارة امور شخصی و مسائل مربوط به خانواده‌اش) به حمد بن علی وصیت كرد و پولی را هم برای ناحیة مقدسة امام(ع) وصیت كرد و دستور داد كه آن را جز با دست خودش، به دست ایشان [یعنی صاحب‌الزمان(ع)] نرساند.
حسن می‌گوید: چون به بغداد رسیدم، منزلی را اجاره كردم و در آن ساكن شدم، شخصی از نوّاب امام(ع) نزد من آمد و مقداری جامه و پول نزد من گذاشت. به او گفتم: اینها چیست؟ گفت: همین است كه می‌بینی. بعد از او شخص دیگری آمد و همانند او اموال و پول هایی را آورد تا آنكه خانه پر شد. سپس احمد بن اسحاق هم هرچه نزدش بود را آورد، و من به فكر فرو رفته بودم، كه ناگاه توقیع مباركی از جانب امام عصر(ع) به من رسید كه:
وقتی فلان مقدار از روز گذشت، آنچه را نزدتو می باشد بیاور.
و من هر چه را داشتم، برداشتم و رهسپار شدم.
در میان راه به راهزنی كه 60 نفر همراهش بودند، برخوردم، ولی به سلامت گذشتم و خدا مرا از شر او نگهداری نمود تا به سامرا رسیدم. توقیع مبارك دیگری به دستم رسید كه:
آنچه را همراه داری، بیاور.
آنچه را داشتم، درون سبدی در دار مانند باربرها نهادم، و چون به دهلیز خانه رسیدم، مرد سیاه پوستی را دیدم كه آنجا ایستاده است، و به من گفت: حسن بن نضر توهستی؟ گفتم: آری. گفت: داخل شو. وارد منزل شدم و به اتاقی رفتم و سبد را خالی كردم. در گوشة اتاق نان بسیاری دیدم، به هر یك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بیرون كرد، آنگاه شنییدم ازاتاقی كه پرده‌ای بر آن آویخته بود، كسی مرا صدا زد و گفت:
ای حسن بن نضر، برای منتی كه خدا برتو نهاد [كه امام خود را شناختی و حقش را به او رسانیدی] او را شكر كن و شك منما، شیطان دوست می‌دارد كه تو شك كنی.
و دو جامه به من عطیه نمودند و فرمودند:
اینها را بگیر كه محتاجش خواهی شد.
آنها را گرفتم و بیرون آمدم.
سعد می‌گوید: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان در گذشت و در همان دو جامه كفن شد.




طبقه بندی: امام عصر(ع)، امام زمان، حضرت مهدی،
[ یکشنبه 3 فروردین 1393 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ منتظر مهدی3 ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج) و سلامتی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مدظله العالی) و شادی روخ شهدا

صـــــــــلــــــــوات

طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پایگــاه ســـربازان گمنـــــام امــام زمــــان(عج)